|
+
خط خطی شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:51 به دست نیلوفر
|
دست خودم نبود که شروع کنم ... ولی حالا به هر قیمتی که شده نمی خوام از دستش بدم و نمی خوام تموم شه بچه که بودم عاشق پازل بودم ... همه چیو عین اون می دیدم ... حتی زندگیو فکر می کردم اگه دو تا تکه ی " بازی و پارک رفتنو " کنار هم بچینی پازل زندگیو ساختی ... ولی کم کم که برزگ شدم دیدم زندگی 4 تکه است : عشق و محبت ، غم و غصه من نخواستم تکه هاشو پیدا کنم ... اونا این قدر حرفه این که توی 5 سال خودشونو بهم معرفی کردن عشق و محبت رو توی اولین نگاهم ، اولین بار که چشامو باز کردم توی چشای یه مادر دلسوز یه پدر مهربون دیدم . غم و غصه هم اومد ولی نه به شکلی که الان می شناسم . وقتی که می رفتم با دختر عموم بازی کنم اون منو بازی نمیداد ... اون وقت بود که کل غم و غصه ها رو سرم هوار می شد ... می دویدم می رفتم پیش مامانم با یه بغض خیلی شدید ! 16 ساله دارم نفس می کشم نمی دونم چه جوری بوده ... فقط برام مهمه که یه پدر و مادری دارم که عاشقشون باشم . (خواهرم از قلم افتاد ! ) *-*-*-*-*-* 28 مرداد سال 80 بود موقع فوت کردن شمع ها که رسید خیلی جدی از مامانم پرسیدم : مامان من سر راهی ام ... ؟ جمعیت از خنده رفتن رو هوا ... ولی من اون موقع رسما بهم بر خورد ! ( منو پدرم کپی برابر اصل هستیم و فیلم های مستند از روز تولد من توی آرشیو فیلم خونه هست ولی خب سئوال بود برام !) مامانم گفت :شمع ها رو فوت کن ... دارن می ریزن رو کیکت ... گفتم : دیدن دارین از جواب دادن طفره می رین ... ( از اون اول هم کاراگاه بودیم ! ) مامانم گفت : تو می تونی فکر کنی سر راهی هستی .. حالا فوت کن ! من هم تا 1 هفته به علت داشتن مغز فندوقی تو لاک خودم بودم ! نیلوفر که داره سعی می کنه یه سال بزرگ شه
+
خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:19 به دست نیلوفر
|
ای کاش.. چه کلمه ی زیبایی...!! پر از اندوه ولی شوقی وصف ناپذیز است... کلمه ای که هم در غم ها و هم در شادی ها شریک است... کاش اسمان بودم تا وقتی دلم می گرفت وگریه میکردم با گریه ام همه چیز را بر روی زمین زیبا میکردم...اری...اسمان بودم تا با اشک هایم زمین را زیبا و زمینیان را شاد میکردم.. کاش مثل خورشید بودم تا هنگام غروب با غم و کینه ای که از ماه داشت چون جایش را گرفته بود به پشت ابر ها میرفتم ... ولی فردایش تمام غم های شب گذشته را فراموش میکردم و با لبخند گرمم طلوع میکردم.... ای کاش مثل یک کودک بودم تا در اوج گریه با دیدن لبخند شاد کسی که دوستش دارم همه ی اندوه و غمم را فراموش میکردم... ای کاش دریا بودم تا همه ساعت ها به من خیره میشدندو دردودل می کردند...کاش مثل دریا بزرگ بودم تا اگر کسی یک مشت گل درونم می ریخت الوده نمیشدم!!!
+
خط خطی شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:41 به دست نیلوفر
|
|
سپیده را در یاد ...
عشق را در دل ...
و آسمان را در آیینه دارم
و پرواز بی کرانه ی بودن من است
و آغاز این جاست
پرواز سرخط بودن من است
و من آماده ی پروازم